در آغاز فقط غم بودم و اندوهی بی وقفه و بی پایان

جهان هم پر از غم بود و تهی از شادمانی و البته پر از پوچی

تا اینکه روزگار، زندگی، کائنات، حیات، تقدیر، سرنوشت، یا هرآنچه شما دلتان میخواهد اسمش را بگذارید، ضربه ای سخت بر من وارد کرد.

از قضا وقتی آهن سرد بود، ضربه را وارد کرد و از قضا دردش تیز و تندتر و سوزناک تر و کشنده تر شد

مرا کشت…

غم را خرد کرد…

مرا که سراسر غم بودم تکه تکه کرد.

ازهم پاشیدم

دیگر هیچ چیزی نبودم

حتی غم

وقتی هیچ چیز نبودم، چگونه میتوانستم حتی دوباره غم شوم

نمی شد

پنجره ها باز شد

باد وزید

باران بارید

آسمان تاریک شد

ابرها غریدند

طوفان شد

طوفان وارد شد، داشت تکه های خرد شده ی من را با خود میبرد که در درازای زمان و در حیات پخش کند، که همین تکه های خرد شده هم اثری از آثارشان باقی نماند و ذوب شوند در کائنات.

من کاملا برایش اماده بودم

من از پیش معتقد بودم به این پوچی حیات…

 

به ناگاه، فضا سراسر نور شد

طوفان ارام گرفت

سیاهی آسمانِ ابری، ناپدید شد و آسمانِ آبی ملایم پدیدار گشت

باران بند امد

باد شد نسیم ملایمی که از پنجره ها می وزید

پنجره ها ارام گرفتند

هیاتی شبیه به انسان را روبه رویمان دیدیم

یک تکه از غم که بزرگتر بود، گفت: تو کیستی که چنین تاریکی و پوچی جهان را در اندک زمانی فرونشاندی؟

گفت: من کیمیاگرم

کسی که از مس، زر میسازد

جلو آمد تکه های شکسته شده ی غم را جمع کرد، دست و بالش زخمی شد، اما کوتاه نیامد و ادامه داد

جمع کردن همه ی آن تکه ها کار راحتی نبود

صبوری کرد و ادامه داد…

استوار و ثابت قدم ادامه داد…

تکه ها را درظرفی ریخت، بر آنها نور پاشید، عشق نثارشان کرد، بستری امن و ایمن برایشان مهیا ساخت و آگاهی را در رگهایشان تزریق کرد.

کیمیاگر صبورانه به پای تکه ها نشست

زمان گذشت…

به مرور…

تکه ها دیگر فقط غم نبودند

کم کم هرتکه چیز دیگری شد

یک تکه شد شادی، یک تکه آرامش، یک تکه خشم، یک تکه حسادت، یک تکه ترس، یک تکه عشق، یک تکه نور، یک تکه امید، یک تکه درد، و فقط یک تکه غم.

کیمیاگر گفت: حالا وقتش است تکه هارا به هم بچسبانیم.

تکه ها بازهم بدقلقی میکردند، اما کیمیاگر کوتاه نیامد و ادامه داد…

با صبوری تکه ها را به هم چسباند.

شکلی نو و هماهنگ و منجسم پدید آورد.

از بالا به خودم چشم دوختم، دستهایم را، پاهایم را، تکه ها را نگاه کردم.

واقعا این من بودم؟

این منم، همان تکه های خرد شده؟

اثار زخم روی تنم هویدا بود، معلوم بود تکه های شکسته به هم چسبانده شده.

اما باور کنید خیلی زیبا بود.

جای زخم ها زر بود و نور به آنها وارد می شد.

سرم را بالا اوردم و گفتم تو چه کردی؟

نبود…

کیمیاگر نبود…

غمگین شدم، در سکوت فضا، صدایی پیچید.

صدا گفت: من در درون توام، بخشی از توام، من هستم در ذهنت، در قلبت، در آسمان ذهنت آن بالا، گوشه ی سمت راست

تو همیشه و همواره مرا همراه خودت داری.

از من نخواهید که بگویم که کیمیاگر چه کرد که نه میدانم و نه میتوانم بگویم.

چرا که کیمیاگری…

یک فرآیند است…

یک مسیر است…

با پیچیدگیهای سخت و دشوار و ناموزون

که کلام و زبان از بیانش قاصرند

اخر از رمز و رازهای کیمیاگری است

من انسان شدم و کیمیاگر جزیی از من شد

امروز من هماهنگ تر و منسجم تر و متعادل ترم

خلاصه، اکسیر عشق، بر مسم افتاد و زر شدم

 

تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی

تا شب نرود صبح پدیدار نباشد

آهنگ دراز شب رنجوری مشتاق

با آن نتوان گفت که بیدار نباشد

(سعدی)

 

به قلم: راضیه موچان

روانشناس و طرحواره درمانگر

نویسنده

دکتر آرمین هیربد

دکتر آرمین هیربد

دکترای حرفه ای پزشکی (MD)، دانشگاه علوم پزشکی تهران (۱۳۸۷-۱۳۹۵)

چرا باور داشته باشیم ؟

پایش و سنجش آنلاین نتایج درمان

نوبت دهی آنلاین

آزمون های آنلاین روانشناختی معتبر

امکان مشاوره آنلاین از طریق وب سرویس

ارتباط با درمانگران عضو باور

نسخه دارویی آنلاین و یادآور پیامکی

آزمون های روانشناختی

آخرین مقالات سایت