مساله اصلی از دست دادن یا نبودن تو نبود

حتی هنوز دوست داشتنی هم در کار نبود

مساله از دست دادن روزهای خوب و خاطرات خوش و لبخندهای ریز و خنده های بلند و یک خوشی زیرپوستی و ملایم برای صحبت کردن با تو نبود

مساله حتی قشنگ نبودن و رنگارنگ نبودن بهار بدون تو هم نبود

مساله اصلا شور و شوق و هیجان وافر من برای با تو بودن نبود، که اساسا چنین هیجان و تپش قلب و  فرو ریختن دل هم در کار نبود.

حتی بازهم مساله از دست دادن روزهای خوب و رویاهایی در سر که قرار بود برایمان بیایند، نبود

مساله اصلی از دست دادن یک رابطه تعاملی و متقابل از جنس “من و تویی” بود که ازش یه “ما” به وجود می اومد.

مساله از دست دادن روزهای معمولی بود که تو اون روزها خستگی و بی حوصلگی و کارهای روزمره بی پایان مثل همیشه وجود داشت .

اما قشنگیش این بود که یکی هست که در طول روز حواست بهش باشه، که بهش توجه کنی، که علایقش رو بدونی، که باهاش بازی کنی، که بهت توجه کنه، که وسط کار و روزمرگی یهو یادت کنه، که راحت خودشو ابراز کنه، که شوق صداشو از پشت تلفن لمس کنی، که از شوخی هاش به وجد بیای و اعتراف کنی که کم آوردی و بگی حالا بزار مثلا من بپیچونم و تو غش غش بخندی و بگی آها، باشه، باشه…

همینقدر کوچیک، همینقدر قشنگ

همینقدر واقعی و نه حتی رویایی

مساله اصلی از دست دادن یه فضایی بود که می شد تو اون با تو عمیق شد، که می شد یه چیزی مثل تاس انداخت وسط و یهو به جای منچ بازی کردن وارد یه بازی و یه دنیای دیگه شد و انقدر لایه لایه و پیچ در پیچ پیش رفت و رسید به عمق، که تو اون عمق بهم بگی:

میترسم اگه یه روز همه ی منو ببینی تاب نیاری و بری، که بهت بگم: ادمی که جنبه های تاریک و سیاه و زشت خودش رو دیده و پذیرفته، نه باکی داره و نه بیمی برای دیدن جنبه های تاریک دیگری.

که همونجا بگی: اونوقت دیگه قهرمان زندگیت نیستم

که همونجا بگم: من دنبال قهرمان نیستم، من دنبال یه ادم واقعی ام.

که همونجا بهت اطمینان بدم و بگم من هستم، بودنم از جنس حضور داشتنه، از جنس سکوت، همون که یه شب خودت گفتی که همیشه هم نباید حرف زد و یه وقتایی باید خیره شد تو چشمهای همو و به افق چشم دوخت.

که همونجا ذوق کنی و مثل گهواره تکون بخوری و بگم این حرکتت اگه زبون داشت چی میگفت؟ که دقیق فکر کنی و بگی هیچ کس تا حالا انقدر قشنگ برام نگفته بود.

که بعد خیره بشی تو چشمهامو با چشمهات باهام حرف بزنی، که چشمهامون باهم بازی کنند و بدون اینکه در آغوشم بگیری احساس کنم در آغوشم گرفتی.

که حس کنم چقدر میشه خودم رو بسپرم به جریان با تو بودن، که حس کنم چقدر با تو امنم، که حس کنم همه چیز با تو به موقع و به وقتش پیش میاد و بعد برگردیم سراغ منچ بازیمون و ازش لذت ببریم.

با تو میشد از سطح شروع کرد و لایه لایه پیش رفت و رسید به عمق و ازش لذت برد.

همون عمقی که من همیشه عاشقش بودم و هستم، میشد دست تو دست هم تو اون عمق پرسه بزنیم.

اعتراف میکنم با همه ی ادمها نمیشه عمیق شد.

اینها بولدهاش بود و توام عاشق بولدها بودی، عادت داشتی روزی چندتا از بولدهاش رو بگم و اونوقت بود که چشمهات برق میزد و شوق صدات رو میشنیدم.

و فقط با تو بود که میشد از بولدهاش گفت و از خنده ریسه رفت.

که راحت از ترس از تنهایی مُردنت بگی و نترسی از قضاوت شدن و مهمتر اینکه این حس رو نگیری که قضاوت شدی، که از رویاها و بلندپروازیهات برام بگی و بهم بگی که حس کردی درک شدی، که مثل بقیه آدمها بهت نگفتم که چی؟

نمیگم که وقتی رفتی اینا یهو قشنگ شد، که میدونی که وقتی هم که بودی همینقدر برام قشنگ بود.

چون قرار بود رو باشیم، شفاف باشیم، بازی در نیاریم، گفت و گو کنیم. به هم احترام بزاریم. اما تو زدی زیر همه ی قول و قرارها.

نمیدونم تو با من واقعی بودی یا نقاب بودی، اما میدونم که حس من با تو واقعی بود.

قرار نبود بی هوا بری، قرار بود باشی حالا حالاها…

ولی انگار به دلم افتاده بود که میری که وقتی همه چیز خوب بود، تو یه روزی که بارون میومد وسط گفت و گوهای روزمره مون برات یه آهنگ فرستادم که میخوند :

تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شد…

و تو، تو بارون اومدی و تو بارون رفتی، بدون اینکه من بدونم داری میری

و اینکه حتی ندونم ‌چرا رفتی…

اما من مدتهاست یاد گرفتم دنبال “چرا” نباشم…

اما من مدتهاست یاد گرفتم تاب آوردن “ابهام” رو…

اما من مدتهاست یاد گرفتم “از دست دادن رو”…

شبها قرار بود به خوابم بیایی، نیامدی

اما همین که رفتی، سریع به خوابم هم آمدی

تو وارد دنیای من نشدی، در آن نزیستی، لمسش نکردی، شگفتیهایش را نچشیدی، اگر میشدی حتم دارم به این آسانی نمیرفتی‌

با این سرعت نمی گریختی…

 تحلیل روانشناختی داستان کوتاه:

آنچه در زمینه ی اصلی داستان مد نظر بوده است، به دنبال چرا نبودن، پذیرش ابهام و توانایی مواجهه شدن با از دست دادن ها در زندگی است.

بسیاری از افراد وقتی رابطه ی عاطفی شان به پایان می رسد، درگیر چراهای ذهنی بی شماری می شوند.

مثل: چرا رفت؟

چرا مرا نخواست؟

چرا اینگونه تمام کرد؟ و …

اما بهتر آن است که یاد بگیریم و تمرین کنیم در برخی موارد به دنبال پاسخ برای چراها نباشیم.

چون حتی اگر جوابی هم پیدا کنیم، بازهم ذهن چراهای بی شمار دیگری تولید می کند.

اما به چه دلیل ذهن افراد بعد از پایان یک رابطه دچار چراهای بی شماری می شود؟

وقتی یک رابطه ی عاطفی به پایان میرسد، بین شرایطی که در گذشته وجود داشته و شرایط فعلی کنونی شکاف زیادی ایجاد می شود.

در واقع از لحاظ ذهنی بین جهان ایده آل ( که حضور طرف مقابل بوده) و جهان واقعی (که پایان رابطه است) شکاف و فاصله زیادی ایجاد می شود و در واقع ذهن ما سعی می کند

این فاصله ی بین جهان ایده آل و جهان واقعی را با فرضیات متفاوت پر کند.

چرا که تحمل ابهام و ندانستن از اساس برای ما سخت است.

وقتی بتوانیم ابهام را بپذیریم و دست از کنترل گری و تلاش برای برقراری مجدد ارتباط و برگشتن طرف مقابل و تماس های پی در پی برمی داریم، در واقع توجه را به آنچه در درونمان می گذرد متمرکز می کنیم.

واقعیت این است که فردی که طرد شده و با رفتارهایی چون گریه و التماس سعی در برگرداندن طرف مقابل دارد، دچار نوعی خودبینی است.

چون نمی خواهد بپذیرد که انتخاب طرف مقابل به هر دلیلی اتمام رابطه بوده و فقط خودش و حال بد خودش را می بیند.

در حالیکه یکی از ویژگیهای انسان سالم از منظر روانشناختی پذیرش خود و پذیرش دیگران همانطور که هستند، است.

این افراد باید تمرکز از دنیای بیرون را بردارند و به درون خود و آنچه در درونشان می گذرد، بپردازند.

بپذیریم که در این جهان و هستی ما نمی توانیم همه ی امور را تحت سلطه و کنترل خود داشته باشیم.

لازم داریم تمرین کنیم و یاد بگیریم تحمل کردن ابهام را و مواجهه شدن با اضطراب ناشی از ندانستن ها را. بله، سخت است، اما اضطراب کشنده ای نیست.

به شخصه معتقدم حتی وقتی کسی به صورت ناگهانی و بی هیچ مقدمه ای رابطه ای را تمام میکند، ماهم سهم و مسئولیتی داریم.

سهم و مسئولیت ما چطور واکنش نشان دادن به این اتفاق می باشد.

قرار نیست به روی خود نیاوریم که هیچ اتفاقی رخ نداده، از طرفی هم قرار نیست در لاک خود و در نقش قربانی فرو رویم که مورد ظلم قرار گرفته است.

بلکه می توانیم سوگواری سالم داشته باشیم و از این رخداد عبور کنیم.

هریک از ما بایستی به سهم و زعم خود برای یاد گرفتن اصول ارتباط، که یکی از آنها گفت و گو کردن است تلاش کنیم.

وقتی به هر دلیلی می خواهیم رابطه ای را پایان دهیم، یاد بگیریم در مورد آن با طرف مقابل گفت و گو کنیم و او را در هاله ای از ابهام قرار ندهیم.

اما در مواردی که اوضاع اینگونه پیش نمی رود، بپذیریم قرار نیست همیشه، همه چیز ایده آل باشد.

در واقع پذیرش این واقعیت ها می تواند برای عبور کردن کمک کننده باشد.

 

 

نویسنده: راضیه موچان

روانشناس و طرحواره درمانگر

نویسنده

دکتر آرمین هیربد

دکتر آرمین هیربد

دکترای حرفه ای پزشکی (MD)، دانشگاه علوم پزشکی تهران (۱۳۸۷-۱۳۹۵)

چرا باور داشته باشیم ؟

پایش و سنجش آنلاین نتایج درمان

نوبت دهی آنلاین

آزمون های آنلاین روانشناختی معتبر

امکان مشاوره آنلاین از طریق وب سرویس

ارتباط با درمانگران عضو باور

نسخه دارویی آنلاین و یادآور پیامکی

آزمون های روانشناختی

آخرین مقالات سایت